۱۳۸۹ فروردین ۹, دوشنبه

می‌گویند اسکندر قبل از حمله به ایران درمانده و مستأصل بود.

از خود می‌پرسید که چه‌گونه باید بر مردمی که از مردم من بیش‌تر می‌فهمند حکومت کنم؟ یکی از مشاوران می‌گوید: «کتابهای‌شان را بسوزان. بزرگان و خردمندان‌شان را بکش و دستور بده به زنان و کودکان‌شان تجاوز کنند».



اما ظاهراً یکی دیگر از مشاوران (به قول برخی، دیوجانس) پاسخ می‌دهد: «نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین، آن‌ها را که نمی‌فهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار. آنها که می‌فهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار؛ بی سوادها و نفهم‌ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچ‌گاه توانایی طغیان نخواهند داشت. فهمیده‌ها و با سوادها هم یا به سرزمین‌های دیگر کوچ می‌کنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد...».

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر